|
آوایی در سکوت
|
|
|
|
||||
|
نزدیکترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست نزدیکترین نقطه به خدا نزدیکترین لحظه به اوست"وقتی حضورش را درست توی قلبت حس میکنی"اونقدر نزدیک که نفست از شوق التهاب بند می اید.انقدر هیجان انگیز که با هیجان هیچ تجربه ای قابل قیاس نیست.تجربه ای که باید طعمش را چشید. اغلب درست همان لحظه که گمان میکنی در برهوت تنها ماندی،درست همان جا که دلت سخت میخواهداو با تو حرف بزند،همان لحظه که آرزو داری دستان پرمهرش را بر سرت بکشد،همان لحظه نورانی که از شوق این معجزه دلت میخواهدتا آخر دنیااز ته دل و تا کل وجودت اشک شوق بریزی وتا آخرین لخظه وجودت بباری. نزدیکترین نقطه به خدا میتواند در دل تاریکترین شب عمر ناخواسته توویا در اوج بزرگترین شادی دلخواسته تورخ دهد؛میتواند درست همین حالاباشد و زیباترین وقتی که میتواند پیش بیاید,همان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری.جایی که دلت برای او تنگ است. زیباترین لحظه ی عمرو هیجان انگیزترین دم حیات همان لحظه باشکوهی است که با چشم خودت خدا را می بینی.درست همان لحظه که می بینی او با همه عظمت بیکرانش در قلب کوچک توجا شده است.همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس،و نورانی و متعالی شدن حست را درک میکنی. آن لحظه که می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده است که خدا با همه عظمت بیکرانش ان را لایق شمرده و برگزیده.وتو هنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار و سعادت آسمانی چگونه و از چه رواز آن تو شده است،و این را همیشه به یاد داشته باش... "هرگاه با دیگرانی خود را خط بزن و هر گاه با خدایید دیگران را" بودن را باور کن و تا زمانی که زنده هستی با عشق زندگی کن.لازمه عشق یک ارتباط عارفانه است پس به نیت قربت آماده شو،وضو بگیروبا تن پوشی از دعا و نیایش در محلی آرام،دلبستگی دنیوی را قطع کن و به هیچ چیزجزاونیندیش. شماره بگیرو از ته قلب صدایش کن و او را به بزرگی ویکتا بودن یاد کن. می خواهی آسمان دلت آبی و خورشید،روشنگر زندگی ات باشد؟می خواهی زبان گلها را بدانی و راز خلقت را دریابی؟پس به او توکل کن،دستهایت را بالا ببر ،وجودت را سرشار از عشق و تمنا کن و به او بگو دوستش داری و فقط او را می ستایی، ازاو کمک می جویی،بخواه که راه راست را به تو نشان دهد. خودت را گم کن و نگذار نقشی از تو بر روی زمین بماند،بالهایت را باز کن ،به سوی معبود حقیقی پرواز کن.از او بخواه گاهی مواقع اختیاررا از دست تو گرفته و به جایت تصمیم بگیرد،وقتی او به بزرگی یاد کردی و در برابرش سر بر سجده نهادی وقتی صدای ناله هایت به عرش کبریا رفت و قلبت تپید،قطرات اشک در چشمان زیبایت حلقه زده و گرمی اش را به گونه هایت حس کردی،آن هنگام که در گفتن ایاک نعبدوایاک نستعین(خاص تورا میپرستم و خاص از تو یاری می جویم) ،دلت شکست وصدایت لرزید،بدان که گوشی را برداشته اشت و بشارت میدهد بنده به من بگو چه میخواهی تا دعایت را اجابت نمایم. در این لحظه فرشته ها ناظراین همه شکوه و عظمت هستند،بدان اگر صلاح تو باشد همه چیز به تو عنایت میکند. دوست من دعا کن همیشه با تو در تماس باشد و اگر روزی یادت رفت زنگ بزنی ،تو را بیدار کند و عبادت را در تو بپروراند.هر لحظه منتظر باش تا تو را در مسیر زندگی هدایت کند.تنها سعی کن برای چند لحظه جز اوهمه چیز را فراموش کنی....
+
نوشته شده در ساعت 20:10 توسط بهناز
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خداوند خداوند مي فرمايند :
ثبت است بر جريده عالم دوام ما هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق گفتگو با خدا در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کردم .خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی ؟ من گفتم : اگر وقت داری. خدا گفت : وقت من بی نهایت است ٬ در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟ پرسیدم : چه چیز بشر ٬ شما را سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد: کودکی شان ٬ این که آنها از کودکی شان خسته می شوند عجله دارند که بزرگ شوند و بعد از مدتها دوباره آرزو می کنند که کودک باشند. این که آنها سلامت خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامت خود را به دست آورند. این که با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند بنابراین نه در حال زندگی می کنند و در آینده ٬ این که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند دستهای خدا دستانم را گرفتند . برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم : به عنوان یک پدر می خواهی کدام یک از درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ گفت: بیاموزند که نمی توانند کسی را وادارکنند که عاشقشان باشد ... همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند . بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند . بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا با محبت، زخمی را التیام بخشند . بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را داراست بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد. بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند . بیاموزند که چگونه احساساتشان را نشان دهند٬ بیاموزند که فقط کافی نیست دیگران را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند... من با خضوع گفتم : از شما به خاطر این گفتگو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند ؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط بدانند من اینجا هستم ؟ همیشه...
+
نوشته شده در ساعت 20:10 توسط بهناز
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اوج عشق من به او زمانیست که مهتاب می آیدو من با کوله باری از غم به دیدارش میروم، او دوست بی خوابی های شبانه من است، در هنگام بی کسی،وقتی که حتّی نسیم هم از پشت پنجره اتاقم رد نمی شود،به دیدارم می آید. آنگاه که می خوانمش،مرا همراه خود به دشت سبزنیاز می برد تا همکلامش شوم، ومن دلشکستۀ غمگین با ابرهای" بارانی چشانم این شب رویایی را در کنار او می گذرانم ، بدون اینکه حتّی ،شتاب لحظه ها را حس کنم. در این گذر من و نیازهایم همکلام و همقدم او شده ایم،و در زیباترین لحظه دیدارمان،آنگاه که از لابلای اشکهایم او را می نگرم، درمی یابم که با بودن و گذر کردن همراه اوست که میشوداز تاریکی ها و ظلماتی که هرازگاهی شیطان درخانه دلم می پروراند،به سلامت عبور کنم و انعکاس نور لایزال او را مرحم تاریکی دل شکسته ام قرار دهم. باشد که در این مسیر همیشه همقدم او باشم. بهناز اسفند85
+
نوشته شده در ساعت 20:9 توسط بهناز
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هوالحيّ خداوند گفت: ديگر پيامبري نخواهم فرستاد، از آنگونه كه شما انتظار داريد، اما جهان هرگز بيپيامبر نخواهد ماند، و آنگاه پرندهاي را به رسالت مبعوث كرد. پرنده آوازي خواند كه در هر نغمهاش خدا بود.عدهاي به او گرويدند و به او ايمان آوردند. خداوند رسولي از آسمان فرستاد باران،نام او بود. همين كه باران ، باريدن گرفت ، آنان كه اشك را ميشناختند، رسالت او رادريافتند، پس بيدرنگ توبه كردند و روحشان را زير بارش بي دريغ خدا شستند. خدا گلي را از خاك برانگيخت،تا "معاد" را معنا كند.و گل چنان از رستاخيزگفت كه از آن پس هر مومني كه گلي را ديد ، رستاخيز را به ياد آورد. خدا گفت:اگر بفهميد،تنها با گلي قيامت خواهد شد.
+
نوشته شده در ساعت 20:8 توسط بهناز
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
الان یه عالمه دلتنگی تو دلمه،سرمو رو زانوهام میزارمو تو تنهایی خودم غرق میشم، مدّتی که راهمو تو جادّّه زندگیم گم کردم و سرگردون و حیرون دنبال راه نجات می گردم. آخه مگه میشه از تو این حصاری که دلتنگیام دور دلم پیچیدن،نجات پیدا کرد! به اطرافم نگاه میکنم،تو هیاهوی تنهاییام فقط و فقط خودمو میبینم،که تکرار و سکوت لحظه ها دارن خفم میکنن. دارم دیوونه میشم ،پس چرا کسی به دادم نمیرسه؟ دلم میخواد سرمو رو به آسمون بلند کنم،امّا سنگینی غمای تو دلم نمیذارن، فقط یه نیم نگاهی ،اونم زیر چشمی به آسمون میندازم. همون یه نیم نگاه کافی بود تا یه خورده از سنگینی غصه هام کم بشه و سبکتر سرمو رو به آسمون بلند کنم و با یه دل نا امید،که هیچ کورسوی امیدی تو زندگیش نداره،بی اراده بگم: خدایا من،من بنده حقیر توام، تو یگانه امید دلمی تو اون لحظاتی که غم تنهایی ،تو دلم لونه میکنه، فقط تویی که به یادمی، خدایا به خاطر وجود خودت ازت ممنونم. با گفتن همین جملات راه زندگیم تا دوردستها، با فانوسای امید روشن شد. و من با یه دل مشتاق همراه او از این جاده عبورخواهم کرد و نور واقعی زندگیمو پیدا می کنم. 7اسفند85 بهناز
+
نوشته شده در ساعت 20:8 توسط بهناز
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اينطور فكر ميكنند كه بايد خدا را خيلي بخوانند تا بالاخره يك پاسخ كوچكي از او دريافت كنند. شايد يكي از دلايل اين طرز تفكر و نديدن پاسخ « هميشة زنده » اين باشد كه فرد ، تنها پاسخ دلخواه خودش را به انتظار نشسته است و صلاح خويش را در نظر نميآورد يا نميتواند بياورد. خيلي اوقات هست كه خداوند پاسخ ميدهد اما فرد توجهي نميكند. انگار منتظر جوابي است كه خودش دوست دارد. پاسخ خداوند به گونهايست كه به نحوي حضور خويش را آشكار ميكند. اين پاسخ ميتواند به شيوههاي زير تجلي يابد : o برطرف كردن و پاسخدادن به نياز مادي، معنوي، جسمي، ذهني، رواني و.... o بروز اتفاقي خوب و خوشايند o تجربة احساسي زيبا و متحول كننده o تجربة جرياني هدايتكننده و متعالي o موفقيت در راه يا كاري خدايي o بدست آوردن چيزي - مادي يا غيرمادي- كه براي فرد لازم است. o از دست دادن چيزي - مادي يا غيرمادي- كه وجودش براي فرد زيانآور و مخرب است. o حفظ و دور ماندن از گناه و خطا و بدي و تاريكي o مصونيت از گرفتاري و بلا o تجربههاي باطني يا ماورايي مثل نجوا يا شهود باطني،رؤياهاي صادقه، الهامات و امدادهاي غيبي و ..... البته و صد البته ، پاسخهاي ديگري هم هست كه خارج از حوزة ديد ماست و تنها «او» خود ميداند. نظر شما چيست؟ آيا ميتوانيد تجربة ملموسي از پاسخگويي خداوند را بازگو نماييد؟ آيا زمانها يا مكانهايي را به خاطر ميآوريد كه موفقيت يا تجربهاي عظيم و حسّي ماورائي را شاهد بودهايد؟ آيا حرفهايي براي نگفتن داريد؟ آيا....؟ با ما همراه باشيد
+
نوشته شده در ساعت 20:7 توسط بهناز
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آيا تا كنون به زمزمههاي نااميد كنندة دروني خود توجه كردهايد؟ گاهي از يادآوري آنها وحشتمان ميگيرد كه گويندة تمام آنها خودمان بوديم! چرا اينقدر تلخ دربارة خود و اطرافيانمان قضاوت كرديم! چرا نتوانستيم هيجانات واحساسات خودرا كنترل كنيم! و گاهي شكر ميكنيم كه كسي آنها را نشنيده است و غافل از اينكه كسي نزديكتر از رگ گردن هست، كه تمام صدا هاي دروني و بيروني را مي شنود، و تصميماتش بر اساس خواست خودش است و نه كلام ما! . و هزاران افسوس كه گاهي او را هم فراموش ميكنيم و جملاتي به زبان ميآوريم كه دل هردوستي را به درد ميآورد، چه برسد به خدايي كه همين نزديكي هاست و در عشق ورحمت همتايي ندارد و آنرا به شكلهاي مختلف به ما هديه داده است. ما واقعاً خوش شانس هستيم؛ چراكه در ميان ميليون ها گونة مختلف حيات، در قالب انسان بوجود آمديم كه ميتوانيم همه چيز را تجربه كرده و با گذر از موانع در رشد خود سهيم باشيم. در ميان ميليون ها گونة انسانها، با ذهني متعادل و جسمي سالم به حيات خود ادامه ميدهيم ( چشماني براي ديدن – گوش هايي براي شنيدن – جسمي براي رشدوحركت – ذهني براي فكر كردن – قلبي براي تپيدن و فهم عشق و محبت- دستاني براي خدمت كردن- لباني براي ابراز احساسات و خواسته ها و ... ) و اگر شانس بيشتري آورده باشيم از ميان ميليون ها نيازهاي غير واقعي و كم دوام انسانها، جوياي حقيقت و خداوند خواهيم شد و خوش شانسي خود را در مرحلة بالاتري تجربه خواهيم كرد اگر كوتاهترين راه رسيدن به او را شناخته باشيم. حال بد نيست دوباره زمزمه هاي دروني خود را به ياد آوريم و از خود بپرسيم چقدر در كلام و نگاه خود منصف بوده ايم؟ نقش اعمال و افكار خودمان چقدر بوده است؟ آيا با همين نسبت به نعمت هاي زنده وحاضر زندگي خود توجه داشتهايم ؟ بد نيست گاهي بايستيم و خود را جاي او بگذاريم .به شرط آنکه اول بايستيم و بنگريم!!
+
نوشته شده در ساعت 20:6 توسط بهناز
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اون شب یه حس بخصوصی داشتم، چند وقتی بود که یه خورده از معبودم دور شده بودم ،همش دنبال فرصت مناسبی میگشتم تا ازش به خاطر گناهام عذر خواهی کنم . امّا فرصت مناسبی برام پیش نمیومد،یا شایدم خودم این فرصتو ایجاد نمیکردم ،چون بار گناهام اینقدر زیاد شده بود که روی رفتن به پیشگاه معبودمو نداشتم تا اینکه خودش این فرصتو در اختیارم گذاشت! دلم بد جور هوای راز و نیاز با معبودمو کرده بود شاید به این خاطرِ، که اون همیشه به یاد منه،و واقعا"چه خوب گفتن که: دل به دل راه داره. ساعت 2 نیمه شب بود، یه حال و هوای خاصی داشتم،نمیدونم واقعا" چه حالی داشتم، رفتم که بخوابم،یهو یادم اومد که مسواک نزدم،رفتم طرف دستشویی،داشتم صورتمو میشستم که یه صدایی تو گوشم زمزمه میکرد: باز آ بازآ ،هر آنچه هستی بازآ گرکافروگبروبت پرستی بازآ این درگه ما،درگه نومیدی نیست صد بار اگر توبه شکستی بازآ مرتبا" این صدارو میشنیدم،خیلی عجیب بود! اصلا اون شب کارام دست خودم نبود نمیدونم چطوری وضو گرفتم جانمازمو پهن کردم و برای نماز ایستادم یه آن به خودم اومدم ،دیدم که صورتم خیس اشک شده و تمام بدنم به ارتعاش دراوده،با هر بار گفتن یا رب تمام قلبم ،روحم میلرزید اونشب مثل هر شب نبود!انگاری یه چیز یا یه کس تازه ای رو پیدا کردم،تو سکوت دلم فریاد میزدم وصداش میکردم یا رب العرش العظیم گاهی وقتا نفسم از شوق حضورش بند میامدو دلم میلرزید. مطمینم اون کسی که تمام قلبمو تسخیر کرد، کسی نبود جز، معبودم معشوقم محبوبم مانوسم و ربم خدای من خدای قشنگ من خودت می دونی که چقدر دوست دارم،ازت می خوام این عشقیو که تازگیا تو دلم جوونه زده هر روز بیشترش کنی،آخه این یه چیزمتفاوته،تاحالا تو عشقای زمینی همچین حس وحالی به من دست نداده بود. خدایم!گاهی وقتا حضورتو در کنارم،تو وجودم احساس میکنم،اینقدر نزدیک که از شوق حضورت قلبم لبریزاز عشقت میشه دوست دارم اون لحظه در آغوش بگیرمت!وهزاران بار فریاد بزنم دوستت دارم اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد باقی همه بی حاصلی و بی خبریست ۲۰دیماه۸۵ بهناز
+
نوشته شده در ساعت 20:6 توسط بهناز
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اگر در باره ی انچه از زندگی میخواهی خوب بیندیشی شاید رویاهایت واقعیت یابند بکوش خود را بشناسی در یاب که کیستی هدفهایت را به دقت انتخاب کن با خود صادق باش اما چنان به خود میندیش که بر هر سخن وعمل خود خرده گیری در خود غرق مشو دلبستگی های بسیاری پیدا کن و پیکرشان باش دریاب انچه را برای تو والاست و انچه را که با ان خوب توانایی از اشتباه هراس به دل راه مده برای رسیدن به کامیابی سخت بکوش وقتی زمانه بر مراد تو نمیگردد تسلیم مشو و بیشتر بکوش
+
نوشته شده در ساعت 20:3 توسط بهناز
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اگر در باره ی انچه از زندگی میخواهی خوب بیندیشی شاید رویاهایت واقعیت یابند بکوش خود را بشناسی در یاب که کیستی هدفهایت را به دقت انتخاب کن با خود صادق باش اما چنان به خود میندیش که بر هر سخن وعمل خود خرده گیری در خود غرق مشو دلبستگی های بسیاری پیدا کن و پیکرشان باش دریاب انچه را برای تو والاست و انچه را که با ان خوب توانایی از اشتباه هراس به دل راه مده برای رسیدن به کامیابی سخت بکوش وقتی زمانه بر مراد تو نمیگردد تسلیم مشو و بیشتر بکوش
+
نوشته شده در ساعت 20:3 توسط بهناز
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
|
|
سلام حتماً تا به حال سريال زندگي به شرط خنده را ديدهايد! خب اگر هم نديديد و نشنيديد ميتونيد ببينيد و بپرسيد! توي اين سريال يكي از اين پسرها يك اصطلاح جالبي براي دوست صميمياش بكار ميبرد : "Just Friend " ؛ اولين بار فكر كردم اشتباه شنيدم و خيلي برام مفهوم نبود كه اين يعني چي ؟ رفتم ديكشنري رو نگاه كردم، ديدم براي just معاني زيادي نوشته كه بين اونها اين معاني به " friend " مي خوردش : بيطرف، تنها، باانصاف، در همان دم ، ... پس معني اين عبارت ميشه : دوستي كه بانصافه و غرض و مرضي نداره ، تنها دوستته و هر زمان كه بخواهيش ، در همان دم هست و .... برايم اين سؤال پر رنگ شد كه Just Friend من كيه ؟ بين دوستانم گشتم ، فاميل و خانواده و .... هر كدومشون يه نقصي داشتند . از شما ميخواهم لطف كنيد به سؤال زير ، يك جواب واقعي كه خودتون هم قبولش دارين بدين تا من هم روشنتر بشم : سؤال : مشخصات يك دوست خوب چيست ؟ من يك چند تا جواب (پارامتر) رو كه براي خودم مهمّه مينويسم، بقيهاش با شما : 1. وفاداری ( در ابعاد مختلف : جسم ، ذهن ، روح ) 2. توانايي ( حداقّل بتونه بهتون ركُ و پوستكنده بگه : نميتونم!) 3. دانايي (شما هم از | ||